تنش هاي قومى در خوزستان در سال های اول انقلاب: یک انتقاد

نوفمبر 29th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف


 

 

 رضا ربيعى

 

 

 

در پی انتشار مقاله مروری بر ظهور و سقوط پدیده خلق عرب 58-1357 در فصلنامه "گفتگو" شماره 25پاییز 1378هـ  نوشته ای به قلم آقای رضا ربیعی در نقد مقاله مزبور به دفتر فصلنامه رسیده است که به رغم طول و تفصیل و همچنین جوانب احساسی، نظر به اهمیت بحث آن را به همراه پاسخ مختصر آقای آذری شهرضایی منتشر می کنیم.

پرداختن به موضوعات و پدیده های مختلف تاریخی و اظهارنظر در خصوص حوادث و رویدادهای مرتبط به آن قبل از هر چیز بی طرفی و عدم پیشدواری را طلب می کند. اهمیت بی طرفی و اجتناب از هرگونه اظهار نظر عجولانه و یا مبتنی بر احساسات در بررسی های تاریخی کمتر از اهمیت دسترسی به اطلاعات صحیح و استناد به منابع و مآخذ مورد وثوق نیست. اهمیت این موضوع – بی طرفی در پژوهش های تاریخی – هنگامی شدیدتر و فاحش تر می شود که نویسنده ای از قومیتی قصد داشته باشد درباره حوادث و رخدادهای مرتبط با گرایشات هویت خواهی یکی از اقوام غیر مسلط اظهار نظر کند. اگر پژوهشگر با پیشداوری و با ذهنیتی مشخص که ناشی از پنجاه سال تبلیغات شونیستی خاندان پهلوی است وارد این عرضه شود سرانجام کارش همان خواهد شد كه  آقای رضا آذری شهرضایی در یادادشت خود به آن گرفتار شده است. یادداشتی که با بینش خاص خود فقط به منابع و مآخذ دولتی استناد می کند و از میان این اسناد و منابع آنهایی را انتخاب می کند که در جهت تخطئه مردم عرب و وابسته نشان دادن حرکت آنهاست و به هنگامی که برای بیان سیرحوادث  نشانه های بارز و مشهودی از گرایشات سالم را نزد جریانات روشنفکری آیت الله شبیرخاقانی و هیئت نمایندگی مشاهده می نماید هیچگونه اظهار نظری در این خصوص نمی کند، از بررسی علمی و علت و معلولی حوادث عاجز می ماند، به زمینه های اقتصادی اجتماعی و فرهنگی قضیه نمی پردازد و در عوض از دریادار مدنی که بعدها ارتباط  وی با سرویس های جاسوسی امریکا باعث فرار او شد، به عنوان تثبیت کننده اوضاع و ناجی خوزستان یاد میکند.

آقای رضا آذری شهرضایی پای سخن و یا اظهار نظر نخبگان این مردم نمی نشیند و حتی برای خالی نبودن عریضه یک نمونه از اظهارنظرهای روشنفکران و مردم عرب را در بررسی خود ذکر نمی کند ایشان حوادث را یکطرفه و در جهت  توجيه اقدامات حكومتى و تقدیس مدنی نقل و تفسیر کرده و چشم خود را بر واقعیت ها و حقایق می بند. در نهایت اینکه این مقاله بدون هیچگونه اظهار نظری درباره استحاله فرهنگی مردم عرب و تلاش ناسيوناليسم فارس براي نابودی هويت قومي اين مردم و همچنین بی آنکه درباره حقوق اولیه این مردم که مطابق مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر است اظهار نظری کند به زعم خود از ظهور و سقوط پدیده ای سخن می گوید که خود به درستی آن را نشناخته است.

 

 

 

ضررورت بازنگری در نگرش به مسئله قومیت ها

مشکل اساسی درخصوص بحث قومیتها نحوه نگرش به این موضوع در میان اکثر روشنفکران است. این نگرش که ناشی از پنجاه سال سیاست های شوونیستی خاندان پهلوی و تمهیدات و تبليغات انجام شده درخصوص نابودی هویت قومی اقوام غیر فارس است آنچنان در ذهن افراد رسوخ یافته که آنها را از درک و تبیين صحیح پدیده های و حوادث وحتی ابتدایی ترین حقوق اولیه انسان ها باز می دارد.

اگر روشنفکران ما قادر باشند پوسته و غلاف ضخیم شوونیستی را از بنيان های فکری خود دور سازند و با نگرشی علمی وواقع بینانه و مبتنی برعدالت خواهی به مطالبات قومی اقوام ایرانی بنگرند در آن هنگام قادر خواهند بود به درستی و فارغ از هرگونه تعصب و پیشداوری به تفسیر حوادث بپردازند و سره را از ناسره تشخیص دهند.

نگرش و بینش آقای رضا آذری شهرضایی نسبت به حوادث سال های 58-57 خوزستان دقیقا مانند نگرش یک سفید پوست متعصب اهل آفریقای جنوبی به مبارزات سیاه پوستان آن کشور است می توان مبارزات سیاه پوستان برای رفع تبعیض نژادی و آپارتاید را آشوبگری و یا تحریک و مداخله بیگانگان در امور آفریقای جنوبی تفسیر کرد و می توان با نگرشی واقع بینانه و حق طلبانه این مبارزات را برضد تبعیض نژادی بیان کرد. آقای آذری شهرضایی و سایر روشنفکران همفکر او باید بینش به اقوام ایرانی را اصلاح کنند. آنها باید همان چیزی را که برای خود و همزبانان خویش می خواهند برای سایر هم میهنان خود قایل باشند. پیشرفت و توسعه و شکوفایی فرهنگ و ادب را فقط برای فارس زبانان نخواهند، به علل فقر فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی مناطق قومی و به ویژه خوزستان بپردازند. به علل پایین بودن سطح تحصیلات در میان مردم عرب نگاه کرده و آن را ریشه یابی کنند. به مشکلات آموزشی کودکان با زبان غیرمادری خویش نیز نیم نگاهی داشته باشند مطمئناً با چنین نگاهی به موضوع قومیت ها گرایشات هویت خواهی و احراز نوعی هویت قومی را به رقابت های منطقه ای و تعارضات خارجی مرتبط نخواهند کرد و حوادث را آن طور که بوده و هست بازگویی می کنند.

 

 

 

نگاهی اجمالی به حوادث سال 58-57

در جنوب غربی ایران و در شهرهای مرکزی و جنوبی خوزستان در حدود 5/2  الی 3 میلیون نفر از هم میهنان عرب ایرانی ما زندگی می کنند که از نظر زبان، فرهنگ، آداب و رسوم و حتی پیشینه تاریخی از سایر مردم ایران متمایز هستند. رژیم رضا خان که پایه های آن براستبداد و سرکوب استوار بود در خصوص قومیت ها سیاست استحاله فرهنگی و مسخ هویت قومی سایر اقوام ایرانی را دنبال می کرد رضا خان و فرزندش ایرانی بودن را در فارس بودن تعریف می کردند و امنیت ملی را در گرو فارس کردن تمامی قومیت ها می دانستند از اینرونگاه آنها به قومیت ها نگاهی امنیتی بود این نگرش بنا به دلایلی که ذکر آن در این مقال نمی گنجد در ارتباط با مردم عرب ایران شدیدتر از سایر مناطق قومی بوده است. سیاست ها و تبلغات رژیم پهلوی که بر مبنای سوء استفاده از احساسات ناسیونالیسم فارس و قائل شدن برتری نژاد آریایی بود آنچنان در جامعه ریشه دوانده که اثرات مخرب آن در نگرش و دیدگاه مردم فارس و حتی روشنفکران کماکان حاکم است.

نتیجه بیش از نیم قرن سلطه جابرانه رژیم پهلوی برای مردم عرب ایران در مقایسه با هموطنان مهاجر به شهرهای آنها فقر و محرومیت، مسخ و نابودی هویت فرهنگی، تحقیر و تبعیض و عقب  ماندگی فرهنگی و اقتصادی بود. زبان و فرهنگ آنها مورد تعرض قرار گرفت و با برنامه مدون و حساب شده ای در جهت فارس کردن آنها برآمدند. به دلیل عدم آموزش زبان مادری در مدارس و آموزش اجباری زبان دیگر[فارسی]، میل و رغبت به تحصیل در میان فرزندان آنها تقریبا صفر بوده و در نتیجه عدم واگذاری پست ها و مناصب به آنها نه تنها نقشی حتی ظاهری و صوری در حیات سیاسی نداشتند بلکه درسازمانها و ادارات دولتی فاقد هر گونه نقش واثری بودند.

رژیم پهلوی با ایجاد فرصت های شغلی برآمده از نفت، مهاجرت از سایر شهرهای ایران به خوزستان را تشویق و ترغیب کرده و در نتیجه با عدم استخدام کارکنان عرب و حتی اعمال بازنشستگی بیش از موعد و بازخرید آنها ـ از جمله طرح سالی دوماه پالایشگاه آبادان (؟)ـ ضمن تغییر بافت جمعیتی شهرها، با به حاشیه راندن آنها، موجبات فقر و فاقه بیش از بیش مردم عرب را فراهم کرد.

خلاصه کلام اینکه سیاست های رژیم پهلوی علاوه بر نابودی هویت قومی این مردم در مقام مقایسه با مهاجران غیر عرب به شهرهای خوزستان برای آنها بدبختی و سیه روزی را به دنبال داشت موردی که در آذربایجان موضوعیت نداشت.

مسخ و استحاله فرهنگی و از بین بردن هویت قومی مردم عرب به همراه تحقیر و تمسخر تمامی مظاهر و ارزش های فرهنگی آنها موجب بروز گرایشات هویت خواهی و مبارزه به منظور حفظ هویت قومی شد. اختناق و سرکوب شدید رژیم پهلوی و عدم اعتراف به هویت قومی این مردم به همراه اظهار نظرهای تحقیرآمیز مقامات دولتی در این مورد نیز مزید بر علت بود. فقدان قشر تحصیلکرده در جامعه عرب خوزستان و به تبع آن عدم وجود قشر روشنفکر سبب شده بود که جریانات غیر روشنفکری و بعضاً بزرگان و سران قبائل در رأس این مبارزات باشد. به همین جهت مبارزات هویت خواهی این مردم هم از نظر تئوری و هم از نظر تشکیلاتی و سازمانی ضعیف بوده و طبیعی است همانند سایر تشکیلات سیاسی در آن مقطع پایگاه و مرکز خود را به خارج  منتقل کند و هیچ بعید نبود در این رهگذر گرفتار زد و بندهای سیاسی دولت ها نیز بشوند. مرتبط دانستن و یا به تعبیری وابسته دانستن مبارزات مردم عرب ایران به آن طرف مرزها به دور از انصاف و ظالمانه بوده و بیانگر تأثیر تبلیغات رژیم پهلوی است. ضمن اینکه این نوع قضاوت مبین عدم درک صحیح وضعیت و ستم های وارده به مردم عرب ایران است.

جامعه عرب ایران علاوه بر فشارها و ستم های وارده به همه مردم ایران از ستم ها و تضییعات دیگری نیز رنج می برد. این ستم ها که خاص مناطق قومی ایران بوده است به هموطنان فارس آنها تحمیل نشده است .

در چنین اوضاع  و احوالی مردم عرب ایران همگام با سایر مردم ایران به طور فعال و موثر در انقلاب و جنبش عمومی براندازی رژیم شاه شرکت کردند . خشم و نفرت مردم عرب ایران از رژیم پهلوی زمانی شدت گرفت که محمدرضا شاه در پاسخ به سوال خبرنگاری در زوریخ مبنی بر وجود مردم عرب در ایران ضمن انکار وجود آنها فقط به وجود تعدادی کولی در خوزستان اشاره کرد! به همین خاطر سرنگونی این رژیم خواست و تمایل قلبی این مردم شد. با سقوط رژیم شاه مردم عرب خوزستان که همه بدبختی ها و فلاکت های خود را از آن رژیم می دانستند رفع ستم ملی، مشارکت در تعیین سرنوشت خویش، احراز هویت قومی و محو سیاست ها و مظاهر ضد عربی را به عنوان سرلوحه کار خویش قرار دادند. در این مقطع عنصر جدیدی وارد عرضه مبارزات هویت خواهی مردم عرب شد که آنهم وجود جوانان روشنفکر و تحصیلکرده بود. این جوانان که به سلاح علم مسلح بودند خواستار تعمیق انقلاب و احقاق حقوق مردم عرب در چار چوب یکپارچگی و وحدت ایران بودند. آنها با تاسیس کانون های فرهنگی در خرمشهر(محمره)، اهواز و آبادان به دنبال احراز نوعی هویت قومی بودند حتی آقای آذری شهرضایی نیز در صفحه 66 به جنبه های مثبت این کانون اذعان داشته و مبارز علیه ارتجاع عرب و فارس بخصوص مرتجعین عرب که می خواستند از احساسات ملی مردم عرب به نفع خود سوء استفاده کنند. احیای فرهنگ عرب، رشد سیاسی مردم و ایجاد محل تجمع برای اقوام مردم عرب که مسائل خود را مطرح کنند را جزء اهداف آنها دانسته است.

متاسفانه اصرار ناسیونالیست های فارس مبنی بر عدم اعتراف به وجود مردم عرب و عدم تحقق خواسته های مشروع آنها ودر پیش گرفتن سیاست سرکوب به جای توجه و رسیدگی به این مطالبات گریبان این کانون غیر نظامی و غیر سیاسی را گرفت و با برخورد نظامی و روش سرکوبگرانه حبس و پرونده سازی با این کانون برخورد کردند. آقای آذری شهرضایی به دلیل همان بینش خویش در این مورد سکوت اختیار می کند و به ما نمی گوید چرا تکاوران نیروی دریایی و شبه نظامیان به یک تشکیلات صرفاً فرهنگی و غیر مسلح حمله می کنند؟ و با عده ای جوان بی دفاع و بی سلاح با تیراندازی و گسیل چندین کامیون سرباز و درجه دار و نیروهای شبه نظامی و کشته و مجروح  کردن آنها برخورد می کنند؟

اشکال اساسی یادداشت آقای شهرضایی این است که ایشان حتی برای یکبار عملکرد مقامات و مسئولین را مورد بررسی قرار نداده و مجموعه این اقدامات را نقد نکرده است. ایشان به جنبه های مثبت جریانات هویت خواه عرب در خوزستان نمی پردازند و دلایل عدم توجه وعنایت به این جریانات را برای خوانند بازگویی نمی کند. دلیل اصلی طرز برخورد نامبرده، حاکمیت بینش و نگرش غیر واقعی و ناسیونالیستی بر اندیشه های ایشان است. به همین دلیل آقای آذری همه اقدامات مسئولین را درست می داند و در مقابل همه جریانات و تشکیلات مردم عرب را نادرست وابسته و … معرفی می کند.

همزمان با تشکیل کانون فرهنگی خلق عرب و در نخستین روزهای پیروزی انقلاب سازمانی به نام "سازمان سیاسی خلق عرب ایران" تشکیل و ساختمانی را جهت تشکیل جلسات بحث و تبادل نظر در اختیار گرفت. ترکیب عمده اعضای آن از برخی افراد وابسته به خاندان شیوخ و عده ای افراد متنفذ و معروف و تعدادی از روشنفکران بود. از اسم سازمان پیدا بود که خود را به عنوان جزئی از جامعه بزرگ ایرانی می دانستند و به هیچ وجه گرایشات تجزیه طلبانه در این تشکیلات حاکم نبوده است. ذکر این نکته ضروریست که حتی در آن مقاطع افراد و یا جریاناتی که معتقد به راه حلی در چارچوب ایران نبودن به صورت علنی فعالیت نمی کردند. چون مردم عرب ایران چه قبل و چه بعد از آن احقاق حقوق خویش را با حفظ وحدت و یکپارچگی ایران عملی می دانستند.

الصاق برچسب های تجزیه طلبی و یا اتهام وابستگی به بیگانگان حربه کهنه رژیم شاه به منظور لوث کردن حرکت و جنبش هویت خواهی مردم عرب ایران و تحریک احساسات ناسیونالیسم فارس بوده است .

سازمان سیاسی خلق عرب بیشتر نماینده بورژوازی نوپای عرب بود که خواستار مشارکت بیشتری در حیات سیاسی و اقتصادی بود. علیرغم اطلاق نام سیاسی بر سردر ساختمان اختصاص آن سازمان مزبور فاقد برنامه مدون استراتژی و تشکیلات بود. برخلاف کانون فرهنگی که ترتیب دهنده چندین شب شعر بود، سازمان سیاسی هیچ گونه اقدامی برای ارتقاء آگاهی های سیاسی و یا اعتلای فرهنگی مردم انجام نداد. در این میان باید از تلاش برخی روشنفکران موجود در سازمان سیاسی یاد کرد که نقش ارزنده ای در انزوای عناصر فرصت طلب و مشکوک و حاکمیت  روش های عقلایی در آن مجموعه داشتند.

به غیر از دو تشکیلات فوق که هرکدام ساختمانی را برای فعالیت خود در اختیار داشتند، جریانات و محفل های روشنفکری دیگری نیز در آن شرایط در میان مردم عرب وجود داشت. برخی از این جریانات با انتشار گاهنامه و هفته نامه موجودیت خویش را اعلام کرده بودند. ویژگی اصلی جریان ها و محافل مزبور وحدت طلبی و احقاق حقوق مردم عرب در چارچوب وحدت و یکپارچگی ایران بود.

در این میان باید از نقش آیت الله محمد طاهر شبیر خاقانی یاد کرد که علیرغم اذعان آقای رضا آذری شهرضایی به اعلمیت نامبرده در فقه معهذا در سرتاسر یادداشت بجز یک یا دو مورد از او به عنوان شیخ یاد می کند شاید این یکی هم ناشی از بینش خاص آقای آذری به قومیت هاست که حتی آیت الله  آنها را قبول ندارد و از او به عنوان شیخ یاد می کند! برخلاف اظهار نظر مغرضانه  آقای آذری یکی از دلایل محبوبیت و احترام آیت الله خاقانی نزد مردم منطقه به خاطر عدم وابستگی او به رژیم شاه و مبارزه با رژیم بود که در مقام مقایسه با سایر روحانیون شهر به وضوح قابل  تشخیص است. شاید آقای آذری نداند که مسجد آیت الله خاقانی محل تجمع و کانون انقلابیون مسلمان خرمشهری در دوره شاه بود است.

نگرش نادرست مسئولین نسبت به قضایا و نگاه امنیتی آنها به قومیت ها که در مورد مردم عرب این نگاه مضاعف بود باعث شد تا سربکوگرانه با موضوع برخورد شود و در نهایت با آن انفجار مشکوک در روز 24 تیرماه زمینه های روانی و سیاسی حمله به منزل آیت الله خاقانی را فراهم کنند و به طرز ناشایستی او را که به عنوان سدی در مقابل جریانات متعصب و افراطی عرب و فارس عمل می کرد به قم تبعید کنند.

آقای آذری شهرضایی نمی توانستند اقدامات مثبت آیت الله خاقانی را کتمان کنند ولی چون ایشان درصدد توجیه اقدامات مسئولین و بویژه آقای مدنی است لاجرم بدون هیچگونه اظهار نظری در این خصوص از کنار موضوع می گذرد. مسدود کردن سرحدات مرزی خرمشهر اعم از زمینی و دریایی از جمله اقدامات بسیار مثبت آیت الله خاقانی برای جلوگیری از ورود عناصر بیگانه و بهره برداری آنها از شرایط بعد از انقلاب بوده است که متآسفانه آقای آذری این اقدام مثبت را به صورت یک اقدام منفی تفسیر کرده است.

در جریان حوادث خرمشهر ایجاد بحران و متشنج کردن اوضاع، سیاست و روش برخی از افراد بود. این عده که هم در میان مقامات و نیروهای شبه نظامی وجود داشته و هم در میان مردم عرب نیز دیده        می شدند مایل نبودن موضوع به صورت مسالمت آمیز حل و فصل شود وگرنه با توجه به پایگاه مردمی آیت الله خاقانی امکان حل مسالمت آمیز موضوع بسیار زیاد بود. تیراندازی هوایی ـ دقت کنید نه قتل و آتش سوزی یا تظاهرات ـ در روز حضور مهندس بازرگان، کار همین عناصر افراطی بود که حضور نخست وزیر برای مذاکره را به نفع مردم عرب و به ضرر خویش و اهداف سرکوبگرانه خود می دیدند.

در رأس افراد تشنج طلب و بحران ساز آقای مدنی استاندار خوزستان و "شبه نظامیان کانون فرهنگی نظامی جوانان مسلمان خرمشهر" بودند برخی از عناصر عرب متاثر از اوضاع و احوال انقلاب و جوشش انقلابی نمایش های محدود مسلحانه را به منظور نمایش قدرت و فشار بر حکومت جهت کسب حقوق قومی مطلوب می دانستند. اما این شیوه طرز تفکر حاکم نبود. نه آیت الله خاقانی و نه کانون فرهنگی ونه قاطبه مردم عرب آن را قبول داشتند. در مقابل مدنی به خوزستان به عنوان سکوی پرش نگاه می کرد. او که یک نظامی عضو جبهه ملی بود بسیار علاقمند بود که با نا امن کردن خوزستان و ایجاد تنش و بحران و بعد سرکوب این بحران  خود را به عنوان یک قهرمان ملی و ناجی خوزستان مطرح کند. او با طرح دروغ های مختلف از جمله حضور جرج حبش در شادگان[فلاحیه] که هیچ منبع رسمی و غیر رسمی آن را تآیید نکرد و یک دروغ محض بود و یا انفجار روز 24 تیرماه در مراسم سومین روز شهادت پاسدار انوشیروان رضایی به منظور حمله به خانه آیت الله شبیرخاقانی و یا مصاحبه های سراسر کذب درصدد تشنج آفرینی و ایجاد زمینه سرکوب بود. در یکی از مصاحبه های خود (صفحه 72 گفتگو) او چنین می گوید: "دست هایی در خارج از کشور با عناصر ضد انقلاب همکاری دارند که بعداً در این مورد به صورت آشکار از این تلاش ها پرده برداری خواهد شد" ولی او هیچگاه این پرده برداری را انجام نداد و به عوض آن براساس مدارکی که بعد از ایشان کشف شد، این او بود که با خارج از کشور در تماس بود ودر فکر توطئه علیه انقلاب اسلامی. درخواست از وزارت کشور به منظور سرپرستی تمام نیروهای سه گانه در استان و با تماس های پنهانی او با برخی عناصر مشکوک سازمان سیاسی خلق عرب ایران را باید در این راستا تجزیه و تحلیل کرد.

کانون فرهنگی نظامی جوانان مسلمان خرمشهر که به زعم آقای آذری از نیروهای انقلابی ایرانی تشکیل یافته بود با تجمع جوانان متعصب و با تبلغیات ناسیونالیستی از ابزارهای سرکوبگری و ایجاد تشنج در شهر بود اولاً معلوم نیست چرا آقای آذری نیروهای این کانون را ایرانی ذکر کرده است؟ مگر نیروهای کانون های دیگر و یا سازمان دیگر غیر ایرانی بودند؟ این یکی به خوبی بیانگر همان بینش فوق الذکر است که ایرانی بودن را مساوی فارس بودن قلمداد می کند و سایر قومیت ها را غیر ایرانی می داند ثانیاً آیا یک کانون فرهنگی می تواند نظامی باشد که آقایان این ملغمه را برای خود درست کرده بودند؟! ثالثاً بهتر نبود نیروهای انقلابی ایرانی برای اثبات حسن نیت خود و تبری از تشنج و سرکوب همانند کانون فرهنگی خلق عرب ایران عنوان نظامی را از کانون خود حذف می کردند؟ رابعاً چرا آقای آذری که به نظر می رسد خود یکی از اعضای این کانون بوده است به اقدامات تحریک آمیز و دستگیرهای بی رویه و حمله به مردم بی دفاع توسط این کانون اشاره ای نکرده است؟

 

 

 

نمی توان منکر این واقعیت شد که در میان مردم عرب افراد خودسر و احساساتی وجود داشت، افرادی که ممکن بود از روی احساسات اقدام به عملیاتی برخلاف خواست و حرکت عمومی مردم عرب انجام دهند همچنین ممکن بود از آنطرف مرزها کسانی درصدد بهره برداری و ایجاد تشنج در منطقه بوده باشند. اما اینها نه تنها مورد تایید آیت الله خاقانی نبودند که در میان نیروهای روشنفکر و در میان قاطبه مردم نیز جایگاهی نداشتند.

برای بیان روحیه مسالمت جویانه و اقدامات سازنده آیت الله خاقانی ودر مقابل آن تشنج آفرینی نیروهای به اصطلاح انقلابی ایرانی و شخص مدنی به ذکر چند نمونه از یادداشت های آقای آذری شهرضایی استناد می کنیم در صفحه 70 "فصلنامه گفتگو" آقای آذری می نویسد: "در نتیجه مذاکرات مدنی با آیت الله شبیر خاقانی مقرر گردید که به جز سازمان سیاسی خلق مسلمان عرب تمام کانون های موجود منحل شود و مقامات دولتی با مشارکت این سازمان امور انتظامی را تحت نظر بگیرند، ولی درست در زمانی که این مذاکرات جریان داشت عده ای به شهربانی حمله و آنجا را خلع سلاح کردند. در پی این تحولات وضع صورت دیگری یافت. چنین به نظر می آمد که رویارویی اجتناب ناپذیر شده است…" راستی چه کسی از نتیجه این مذاکرات خرسند نبود و آن را به ضرر خود می دانست؟ بدیهی است سازمان سیاسی خلق مسلمان عرب که نتیجه مذاکرات به نفع او بوده است نمی توانست دست به چنین اقدامی بزند. این اقدام کار آنهایی بود که از نتیجه مذاکرات راضی نبودند و با این اقدام خود می خواستند هم جو را متشنج کنند و هم سازمان سیاسی خلق عرب را عامل این حمله (خلع سلاح شهربانی مذکور) معرفی نمایند تا به قول آقای آذری شهرضایی، رویارویی اجتناب ناپذیر شود.

در جای دیگر آقای آذری شهرضایی در صفحه 73 می نویسد" در همین روز [آیت الله] شبیر خاقانی از قم وارد خرمشهر شد وی که در این سفر با امام خمینی، نخست وزیر و آیت الله طالقانی ملاقات کرده بودند اعلام داشت، مرکز قول داده است در قبال خلع سلاح ( گروههای عرب) به خواسته های آنها ترتیب اثر بدهد ولی در همین روز ظاهراً در اقدامی به تلافی عمل مزبور (منظور دستگیری سه نفر مسلح توسط پایگاه دریایی خرمشهر) پاسگاه ژاندارمری دیری فارم واقع در منطقه عرب نشین غربی جزیره آبادان مورد حمله تعدادی افراد مسلح قرار گرفته پس از اشغال پاسگاه ماموران آن خلع سلاح می شوند.

بدون شک افرادی که از برآورده شدن خواسته های مردم عرب و نقش مثبت آیت الله خاقانی راضی نبودند دست به این اقدام زده تا با متشنج کردن اوضاع مانع تحقق خواسته های مردم عرب شوند. آقای آذری که این سطور را از روز شمار جنگ نقل کرده اند هویت " تعدادی افراد مسلح" را مشخص نمی کنند ولی طبیعی است که این عمل کار مردم عرب و سازمان های سیاسی آنها نبوده است شاید بیان این سخنان در آن زمان مورد قبول واقع نمی شد ولی امروز با حوادثی که در دوسال اخیر و به ویژه بعد از روی کار آمدن دولت خاتمی در کشور رخ داده است و نمونه مشهود آن کارناوال بعد از ظهر عاشورا و حوادث کوی دانشگاه و… می باشد ملاحظه می کنیم که تشنج آفرینان و بحران سازان این روش و تاکتیک را قبل از همه در خوزستان اجرا کرده بودند.

آقای آذری در صفحه 73 و 74 فصلنامه گفتگو به ذکر تناقض آمیز حوادث چهارشنبه نهم خردادماه 59 می پردازد و ایشان در مقاله خود از خون های بیگناهی که در آن روز توسط تکاوران نیروی دریایی و کانون فرهنگی نظامی خرمشهر و پاسداران اعزامی از دزفول ریخته شدند سخنی به میان نمی آورد و مشارالیه در این یادداشت نمی گوید که در آن روز چرا به مردم بی دفاع و فاقد سلاح حمله کردند؟ چرا کانون فرهنگی خلق عرب ایران را با سلاح های خودکار به گلوله بستند؟ و چرا تکاوران نیروی دریایی را آنطرف رودخانه گذاشته بودند و به آنها می گفتند آن طرف آب عراقی هستند شما شلیک کنید؟

اما مردم ما این دو روز را به هیچ وجه فراموش نمی کنند، دو روزی که بیانگر قساوت، بی رحمی، بی حرمتی و تزویر است. دو روزی که بیانگر مظلومیت این مردم هستند. یکی روز چهارشنبه نهم خرداد 58 و دیگری بیست و چهارم تیر58 روز حمله به منزل آیت الله خاقانی و انتقال ایشان به قم .

علیرغم روحیه مسالمت جویانه آیت الله خاقانی و با وجود اینکه مقامات مملکتی تحت فشار عناصر افراطی فارس از جمله مدنی و کانون فرهنگی نظامی، ایشان را در حل مسالمت آمیز قضیه تنها گذاشتند. معهذا مجموعه اقدامات آیت الله خاقانی اگر با حمایت واقع بینی مسئولین مملکتی همراه بود نه تنها عناصر افراطی و تشنج آفرین منزوی می شدند بلکه خون ده ها انسان بیگناه بر زمین  نمی ریخت.

برای تایید این گفتار باز از نوشته های آذری شهرضایی مدد می گیریم چرا که حقایق چنان روشن است که نیازی به منابع معتبر دیگر نداریم.

آقای آذری شهر ضایی در صفحه 74 گفتگو مطالب با اهمیتی را نقل می کند اما از تفسیر و اظهار نظر درباره آنها اجتناب می کند چرا که این مطالب بیانگر روحیه مسالمت جویانه آیت الله خاقانی و جنگ افروزی و اتخاذ سیاست سرکوبگرانه طرف مقابل است او پس از ذکر حوادث روز چهارشنبه نهم خرداد 58 چنین می نویسد:

"شیخ شیبر خاقانی طی اعلامیه ای اعلام کرد که در مذاکرات پیشین سه شنبه 8 خرداد 58 خود با مقامات دولتی یعنی آقایان مدنی استاندار خوزستان و حقانی شهردار خرمشهر از یک سو و نمایندگان وی آقای حجت الاسلام دیباجی، الیاسی و شیخ عیسی آل شبیر خاقانی از سوی دیگر درمورد خلع سلاح و تخلیه و تحویل کانون فرهنگی و دفتر سیاسی خلق عرب خوزستان توافق شده  بود که نقل و انتقال مزبور تا روز پنج شنبه 10 خرداد 58 صورت گیرد ولی با این حال نمایندگان وی صراحتاً اعلام کرده بودند که انجام مورد گفتگو نیاز به حداقل 24 ساعت مهلت دارد و در غیر این صورت مسئولیت هرگونه پیشامد و اتفاق احتمالی به عهده آقای مدنی خواهد بود و مردم مسئولیتی نخواهند داشت و لذا توافق گردید تا روز پنج شنبه 10 خرداد 58 موضوع مورد بحث به نحو مسالمت آمیز به انجام رسد. لیکن علیرغم توافق فوق الذکر حوادث خونین و ناگوار خرمشهر 2 ساعت پس از جلسه مذکور با هجوم مسلحانه به کانون فرهنگی و دفتر سیاسی خلق عرب آغاز گردید… شیخ شبیر همچنین تهدید کرد اگر استاندار خوزستان برکنار نشود ممکن است بحران جاری ابعاد گسترده تری به خود گیرد".

با اصلاح بینش و با دیدی بی طرفانه به حوادث و رویدادهای آن دوره نقش مثبت و ارزنده آیت الله خاقانی و جنگ افروزی و سرکوبگری مدنی و کانون فرهنگی نظامی بیش از بیش روشن می شود با بررسی منصفانه و خالی از تعصب خبط بزرگ آقای آذری شهرضایی در تایید اقدامات مدنی و مسئولین محلی آشکار می شود که هدف از تحریر مقاله تبرئه مدنی و نادیده گرفتن حقوق قومی مردم عرب ایران بوده است. بدون شک اگر مقامات مسئول با بینشی حق طلبانه و فارغ از هرگونه ناسیونالیسم نژادگر به خواسته های مردم عرب و بویژه نقش سازنده آیت الله خاقانی نگاه می کردند و با قبول وجود جامعه عرب با هیئت نمایندگی مذاکراتی را آغاز می کردند نه تنها خون انسان بیگناه ریخته نمی شد بلکه تشنج آفرینان و جنگ طلبانی چون مدنی و کانون فرهنگی نظامی نیز منزوی و رسوا می شدند.

بهترین و سالم ترین شیوه برخورد در آن مقطع انحلال سازمان سیاسی خلق عرب برچیدن بساط کانون فرهنگی نظامی انقلابیون مسلمان خرمشهر بدون توسل به نیروی نظامی تقویت نقش آیت الله خاقانی و انجام مذاکره به هیئت نمایندگی و تلاش در جهت رفع تبعیض و تحقیر و نابودی هویت قومی بود.

در نهایت لازم است از دیدگاه علمی به چند اصطلاح آقای آذری شهرضایی نگاهی بیافکنیم تا مشخص شود ایشان تا چه اندازه به ابزارهای علمی مجهز هستند.

 

 

 

ایشان د

المزيد


رد “سلفي الاهواز” على نقد ومقترحات لجنة الوفاق الاسلامي

يوليو 30th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

جرت حوارات كثيرة بين الفاعلين الاساسيين في الحركة السياسية الثقافية المستقلة التي انطلقت في التسعينيات من القرن الماضي في الاهواز وتناولت مواضيع شتى: سياسية، واجتماعية، وثقافية وغيرذلك. وكانت بعض من هذه الحوارات كتابية … فنحاول ننشر ما بقى بعيدا عن متناول الأجهزة الأمنية في مداهماتها المتكررة للحصول على ارشيف الحركة التي كان في حوزتي. في هذه الحلقة ننشر رد احد ناشطي الحركة السلفية في الاهواز على مقال نشر من قبل بعض اعضاء لجنة الوفاق الاسلامي سنة 2000م وتناول المقال تبيان وتوضيح استراتيجية الحركة أنذاك. في البداية نعيد نشر مقال لجنة الوفاق الذي نشر في ما سبق على موقع عربستان ومن ثم الردّ، فنحن نشره على الرغم من عدم التزام كاتبه بشروط النقد العلمي واصول الاستدلال وأتهامه اعضاء الوفاق بعدم الاخلاق وما الى ذلك من تهم لا تليق بالبحث العلمي الهادف. 

                                                                           كاظم مجدم

                                                                          الدنمارك 30/7/2009

 

 

بسم اِلله الرحمن الرحيم

 

              إشارات خاطفة حـول تطـور اليقظة العربية في الأهواز

  بغض النظر عن الأحلام الإنفصالية القائمة على أساس الكفاح المسلّح و التي كانت تراود نفرا قليلا و تروّج هنا و هناك في عهد الشاه , إلا أنّ النهضة العربية تطوّرت أثناء الحرب الإيرانية ــ العراقية فأخذت طابعا قوميا و نزعـة ُ بعثية ُ و ذلك لأسباب معروفة, منها :

ــ الدعاية العراقية المكثّفة من خلال وسائل الإعلام .

ــ تبعات الحرب الإيرانية ــ العراقية .

ــ تواجد بعض الناشطين القوميين الأهوازيين في العراق و تلقيهم الدعم المادي و الثقافي هناك .

وإستمرّت هذه الحالة بين جزر ٍ و مدّْْ , حتى أن قبلت ايران قرار مجلس الأمن الرامي الى وقف إطلاق النار ولكنها بدأت تلفظ أنفاسها الأخيرة إبّان إحتلال العراق للكويت و هزيمة العراق على يد التحالف الدولي.

و في ضوء التطورات المتلاحقة على المستويين العالمي و الإقليمي التي أعقبت حرب الخليج الثانية

(حرب تحرير الكويت ), تضاءلت الحركة القومية الى حدّ ٍ كبير. فذهب القوميون يبحثون عن بديل ٍ يملأ هذا الفراغ . فجاءت فكرة جديدة آنذاك بإسم " الحركة السلفية " لتطغى على ساحة الفكر العربي الأهوازي .

و من أهم الأسباب التي أدّت الى ظهور هذه الفكرة و تبلورها في عقول الداعين اليها يمكن الإشارة الى ما يلي :

ــ المتغيرات الدولية بعد إنهيار " الاتحاد السوفيتي " .

ــ خيبة الأمل لدى الحركات التحررية في العالم الثالث لفقدها الدعم الأساسي من المعسكر الشيوعي.

ــ هزيمة العراق و تحطيم بنيته الأساسية في حرب الخليج الثانية ( حرب تحرير الكويت ) كعمق استراتيجي معوّل عليه في رؤية القوميين في الأهواز .

ــ الترويج الشامل و المدعوم من قبل الولايات المتحدة الأمريكية لمشروع السلام و هرولة الأنظمة العربية المعنية به وراء هذا المشروع , بدءا بمفاوضات " مدريد " لتسوية القضية العربية المركزية ــ قضية فلسطين .

ــ تفرّغ الحكومة الايرانية بعد الحرب الايرانية ــ العراقية لقمع الحركات الكفاحية و وقوفها ضد الأصوات المنادية بالحقوق القومية .

ــ قناعة مناصري حركة الكفاح المسلّح بعدم جدوى هذه الحركة و ضرورة العمل في المجال الثقافي.

و تبنّى دعاة الحركة السلفية النقاط التالية كاستراتيجية  ، علّقوا عليها آمالهم لنيل ما يصبون اليه من حقوق :

 ــ مكافحة التخلف الديني و مناصرة أي فكرة تقف أمام الدين كأسلوب لبلوغ الهدف .

ــ تعميق الفجوة بين العرب و الفرس , و منع العرب من الإنصهار في القومية الفارسية .

ــ تبرير الغزوات * و إضفاء المشروعية عليها ولكن , حتى بعد انتكاسة الحركات السرية , بقت النزعة الانفصالية مترسّبة في الأذهان و ألقت بظلالها على الحركة القومية حتى أن صبّت جلّ اهتمامها بقطع كل الصلات بين الشعبين : العربي و الفارسي , متأثرا بنزعته الإنفصالية .

•       أهـدافـ القيام بما يسمّى بـ " الغزوات " :

 1 ــ بث الرعب بين المستوطنين الفرس و منعهم من الإستثمار في المنطقة العربية ( الأهواز ).

2 ــ تمويل الحركة الثقافية .

3 ــ مكافحة الخرافة المنتشرة في المنطقة و الحد من إستنزاف طاقات الشعب المادية و المعنوية و ذلك بضرورة هدم المعالم المذهبية كالمقامات و الأضرحة ……

أسـباب فشل الحـركة السلفية :

 1 ــ عدم إستجابة الشعب , و خاصة المتعلمين منهم لهذه الفكرة بحجة : أن المذهب هو أحد المقومات , للقومية العربية . فأي طعن ٍ بهذه المقومات يزيد من أزمة الهوية في الشارع العربي .

2 ــ فشل التجربة الدينية في معالجة القضايا الداخلية في ايران .

3 ــ التخوّف من ازدياد التشرذم في المجتمع الذي ــ هو أصلا ــ يعاني من التشرذم و الانقسامات العمودية . ( النقاش الشيعي ــ السني العقيم )

4 ــ دور المذهب الشيعي في تأسيس حكم سياسي مستقل في زمن المشعشعين , لهذا , أي محاولة لحذف هذا المذهب سوف يلغي فترة مهمة من تاريخ هذا الشعب .

و اما العوامل التي أدّت الى تبني الرؤية العلمانية للقومية :

1ــ عدم قدرة الحركة السلفية لإستجابة المستجدّات و التحديات الداخلية نظرا لطبيعة نظرتها الى الأمور . فهي تعاني من نفس الضعف الذي يخيّم على التفكير الشيعي .

2 ــ القناعة بعدم جدارة السلطة الدينية في معالجة القضايا الداخلية , لأنها قد أثبتت عجزها ميدانيا منذ اليوم الأول من الثورة . فلهذا رُجحت كفّة " العلمانية " كآلية يمكن استخدامها لضرب مشروعية النظام الديني , و الجدير بالذكر أن أحد افرازات الفكر العلماني هو " فصل الدين عن السياسة " .

3 ــ من أهم الدعائم التي ترتكز عليه العلمانية هو المنشور العالمي لحقوق الانسان , كوسيلة يمكن استخدامها لإستعطاف الرأي العام العالمي لمؤازرة الشعوب و نصرتها في سبيل الوصول الى حقوقها المشروعة المنصوص عليها دوليا .

 بعد هذا العرض الوجيز للحركات العقيمة لشعبنا العربي الأهوازي , في فترة ٍإمتدّ أمدها لأكثر من عقدين , إرتأينا أن نكون أكثر واقعيين , ايمانا منّا بأن " السياسة " هي فن الممكن لا فن المستحيل.

فمن هذا المنطلق إتخذنا لأنفسنا منهجا ينسجم مع الواقع الذي نعيشه في ايران كمواطنين ايرانيين متماشين مع المعطيات السياسية , مع أخذ الواقع  بعين الإعتبار .

فنحن نتطلّع الى تحقيق كل حقوقنا القومية في إطار مفهوم " المواطنه " المنصوص عليها في اتفاقيات دولية , منها لجنة حقوق الانسان .

 فلم نرَ سبيلا لبلوغ الهدف الا أن نتّخذ المنهج الآتي :

اولا : أن نعمل في اطار دستور جمهورية ايران الاسلامية طالما يعترف بحقوق القوميات و يؤيّد ممارستها على أرض الواقع .

 ثانيا : أن ندعم الاصلاحات في اطار المنهج الاصلاحي الذي تبنّاه السيد محمد خاتمي , رئيس الجوهورية .

 أمّا استراتيجيتنا فهي مبنية على ركيزتين :

 اولا : نحن " إصلاحيون " في المجال السياسي و نسعى جاهدين في هذا المجال لكسب الإعتراف بوجودنا كشعب عربي له حق التمتّع بكل حقوقه وفق مفهوم المواطنه العصري . إن هذا الأمر يتطلّب المساهمة الجادّة من شعبنا في الساحة السياسية , من جهة, و التأهب و الاستعداد لممارسة الوظائف السياسية المصيرية التي تتناسب مع النسبة السكانية و الوزن الاجتماعي و الثقافي و الاقتصادي و ……  من جهة أخرى .

 ثانيا :نحن " قومـيّون " في المجال الثقافي و نركّز في هذا المجال على كل الحقوق الثقافية منها : دعم التعددية الثقافية و حـريّة التعبير باللغة العربية و سنمارس السبل الكفيلة لتحقيق هذه الحقوق.

 ………………………………………………………………

                                              مجموعة من مثـقـفـي الأهــــــــــواز

                                                      ربيع عام 2000 م

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وقولوا قولا سديدا

 

الحمدلله رب العالمين والصلاة والسلام على نبينا محمد صلى الله عليه وآله وصحبه اجمعين وبعد:

 نقول أن الناقد الذي تناول الحركات التي ظهرت على الساحة الأهوازية وخاصة تلك التي ظهرت خلال العقدين الأخيرين من هذا القرن(قرن العشرين) يعني من سنة 1980 وحتى سنة 2000 يبدو لي لم تكن له رؤية شمولية(شاملة) تجاه جميع هذه الحركات حيث ترك البعض وركز في نقده على الواحدة منها وهذا في رأيي لا يستطيع أن يكون نقدا منصفا وكاملا بل هو محاولة للتعريض لبعض هذه الاتجاهات الظاهرة في الساحة وقد تناول الناقد، الحركة السلفية اكثر من غيرها ثم حكم عليها بالفشل وقال بأنها حركة فاشلة أو تكاد تواجه الفشل الكامل! وبما ان هذه الاقوال من قبل الناقد موجهة الينا رأينا الجواب على بعض بنود هذا النقد والذي تبناه الناقد تجاه اصحاب الفكر الديني وهي:

 اولا، قوله ان الحركة السلفية (الاهوازية) قد ولدت بعد حرب الخليج امر مرفوض حيث ان الدعوة ضد الاعراف(البدع) في الاسلام قد بدأت قبل حرب الخليج بسنوات حيث نحن على سبيل المثال عندما كنا طلاب مدارس كانت لنا هواجس وافكار ضد الخرافة المنتشرة في مذهب الشيعة وفي اوج شدة الحرب العراقية الايرانية وفي اواخر عقد الثمانينات كنا قد دخلنا مذهب السنة واحتضناه وهذا بتأكيد قبل حرب الخليج وقبل انهيار الاتحاد السوفييتي بسنوات عدة والصحيح ان يقال أن الاندفاع وراء هذه الفكرة كان بعد حرب الخليج حيث ظهرت هذه الحركة على الساحة اكثر فاكثر وكان لها اتباع كُثر ولم تظهر اي حركة بهذا المستوى من الشهرة بين الناس مثلما ظهرت به الدعوة الى التصحيح ومحاولة الناقد ربطها بأحداث خارجية مثل انهيار الاتحاد السوفييتي وغيرها لا محل لها من الاعراب!

 ثانيا، الحركة السلفية لم يكن دافعها الهاجس القومي فقط وإنما الوعي الحاصل لدى ابنائنا والرغبة لكشف العلاقة بين ما ينشر باسم الشيعة وماله من ارتباط مع الحركات الشعوبية واليهودية والصليبية وما لهذا الذي يقدم لنا كأنه دين الجديد والذي له دور خياني وتخلفي في المجتمع الاهوازي وما يلح

المزيد


ما که به خواست و اراده خداوند متعال عرب شدیم !

يوليو 7th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

ما که به خواست و اراده خداوند متعال عرب شدیم مگر شما با مشیت خداوند سبحان محاربه می کنید. ما دوست داریم همانطور و برهمان شکلی که خداوند عادل ما را آفریده، باشیم ما عرب آفریده شدیم و عرب خواهیم ماند این چرا به شما برمی خورد؟

 

باسمه تعالی

جناب آقای لطفی، سردبیر محترم روزنامه " کاروکارگر"

با سلام و آرزوی موفقیت برای جنابعالی در انجام وظائف مهم و تعهد آفرین مطبوعاتی.

در توضیح مراسم جشن خجسته میلاد با سعادت محمد مصطفی (ص) که در تاریخ 19/4/77 (پانزدهم – ربیع الاول -1419) در تالار معلم شهرستان اهواز برگزار گرددید و جنابعالی با استناد گزارش مخبر محترمتان، آنرا در صفحه سوم روزنامه " کارو کارگر" شماره 2215 مورخ 24/4/77، تحت عنوان "پان عربیسم و ازدواج" درج نموده اید، مطالب زیر را به اطلاع جنابعالی رسانده و خواهشمند است این توضیح را طبق قانون مطبوعات چاپ نمائید.

1-    در مراسم یاده شده صرفا به منظور تشویق زنان، به ویژه زنان محروم عرب خوزستان که برای اولین بار در چنین مراسمی حضور یافته بودند و نیز در چهار چوب احترام به حق آنان در اظهار نظر خود، به خانم دکتر عزیزی فرصت خواندن مقاله خویش داده شد.

2-    نامبرده به موضوع " ازدواج" که از حساسترین و معضل ترین موضوعات فرهنگی، اجتماعی، زنان عرب خوزستان است اشاره کردند. همچنین در سخنان خود به تبیین نظر شخصی و عاطفی خویش که از زوایه دید فرهنگی – اجتماعی ایشان ناشی    می شد، پرداختند.

3-    هیآت برگزار کننده، بلافاصله، بعد از پایان سخنان مشارالیها، در حضور شرکت کنندگان اعلام نمود که سخنان نامبرده صرفا منعکس کننده نظر شخصی خویش است.

4-    گزارشگر محترمتان

المزيد


پان عربیسم و ازدواج در خوزستان

يوليو 5th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

بسم الله الرحمن الرحيم

در تاریخ 24/4/1377 روزنامه کار و گارگر خبری را تحت عنوان "پان عربیسم و ازدواج در خوزستان" درج کرده است. که این روزنامه با استناد به سخنان یکی از سخنرانان مجلس جشنی که بمناسبت ولادت با سعادت رسول اکرم محمد(ص) بن عبدالله که در اهواز تشکیل شد این خبر را با عنوان مذکور چاپ کرده است.

جهت اطلاع خوانندگان گرامی این عریضه و همچنین گردانندگان آن روزنامه لازم می دانم مقدمتا اشاره ای به آن مجلس جشن و سرور و شب شعری که توسط جوانان متدین و …عرب خوزستان ترتیب یافت داشته باشم.

در تاریخ 19/4/77 در آن مجلس مبارک جمعی از روحانیون گرامی، مسئولین محلی، نمایندگان مردم محترم اهواز در مجلس شورای اسلامی و همچنین جمع کثیری از اعلام شعر و ادب استان حضور اشتند. که پس از شروع مجلس با تلاوت ایاتی چند از کلام الله مجید هر کدام از شعرا و صاحبنظران به ایراد قصاید و شعر و سخنان خود در رابطه با ولادت پیامبر اسلام(ص) و هفته وحدت و اعتصام بحبل الله و عدم تفرق پرداختند.

این مجلس از هرنظر منصفانه و صرفا مجلس مذهبی و تجمعی مبارک جهت اعلام مشارکت مسلمانان عرب اهوازی در ابراز احساسات شادی و ابتهاج با دیگر مسلمانان ایران و جهان بود و هیچ گونه رنگ و بویی از احساسات به اصطلاح "پان عربیسم" به همان گونه که در خبر روزنامه کار و کارگر آمده است نداشته است. اما این نکته بسیار مهم را نباید فراموش کرد که مردم محروم و مظلوم عرب خوزستان که همواره زیر بار ظلم و جور حکام قبل از انقلاب و گاها بعضی از مسئولین نژاد پرست محلی بعد از انقلاب کمر خم کرده اند هیچ گاه فرصتی جهت ابراز مواضع حرمان و مظلومیت خویش را نیافته اند و همواره هر فرصتی ولو اندک و زودگذر را که بتوانند صدای نارسای مظلومیت خویش را در آن به گوش سنگین مسئولین برسانند غنیمت شمرده و برادرانه و ملتسمانه ندای برحق و خواسته های مشروع خویش را با کمترین توقع سر می دهند اما ظاهرا این صدا بر طبع و مزاج خود خواهان و نژاد پرستان تلخ می نشیند و تحمل شنیدن آن را ندارند(چه برسد به درک و اجابت آن).

در این رابطه می توان به نظرات و اظهارات خواهر گرامی دکتر سهیلا عزیزی که فرصت حضور برخی از مسئولین محترم استانی در مجلس مذکور را غنیمت شمرده و کمبودهای زن ستمدیده و زحمتکش عرب خوزستا

المزيد


فكر ونظريات حزب الوفاق الوطني لتحرير الاحواز

يوليو 5th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

هذا الميثاق هو نموذج جيد حتى تتعرف الاجيال الجديدة على مواثيق الاحزاب والتنظيمات فترة ماقبل ظهور حزب الوفاق عندما كان الخطاب القومي العربي الرومانسي هو السائد على الساحة الاهوازية.

فكر ونظريات حزب الوفاق الوطني لتحرير الاحواز

الف) ايديولوجية الحزب

1ـ المقدمة تشتمل على: تحرير الانسان، مرحلة التاسيس، الشرعية القانونية، المرحلة التنظيمية.

2ـ تعريف عقيدة الحزب، شعار الحزب،

( 2ـ1) النظام الداخلي، التنظيم الداخلي،

 (2ـ2) ـ القانون الداخلي "قسم الحزب".

3ـ دور القيادة في الحزب.

4ـ اللجان السبعة

5ـ مبادئ الحزب

ب) نظريات الحزب 

اولاً: مفهوم السياسة، نوع الحكم، الحرية ومفهوم الديمقراطية

ثانيا: الثقافة، الاعلام، التعليم

رابعا: الاقتصاد، منابع الثروة الوطنية

خامسا: العقيدة الدينية

سادسا: دور المرأة

سابعاً: الوضع العربي والدولي

ثامناً: فلسفة الحزب السياسي

الاسم: حزب الوفاق الوطني لتحرير الاحواز

اولاً، تعريف عقيدة الحزب: الايمان والاعتقاد بصحة الفكر والعمل على تحقيقها بوسيلة النضال والكفاح وباسلوب سياسي شامل ليتم التحرير الجذري والكامل للارض والشعب العربي الاحوازي من براثن الاحتلال الفارسي وتقرير مصير الشعب بارجاع كافة حقوقه الشرعية والقانونية، الطبيعية والموضوعية المقتضي بالقوة القهرية وهذه الحقوق تشتمل:

آـ الحقوق السياسية،

ب ـ الحقوق التاريخية والجغرافية،

ج ـ حقوق التعليم والثقافة،

د ـ حقوق الاقتصادية، المادية والمعنوية،

ثانياً، من خلال شعار الحزب الذي يرفع وهو، الايمان، التضحية، التقدم

ـ مفهوم الايمان: هو الاعتقاد والاقتناع الراسخان بعقيدة ومبادئ الحزب يدعي الى تحرير الانسان والوطن وتقرير مصير الشعب وارجاع حقوقه.

ـ مفهوم التضحية: من آمن (بعقيدة) ضحى بما يمتلك لاجل تحقيق العقيدة عن النضال والسعي ليتم تحرير الناجز للأرض والشعب.

مفهوم التقدم: التقدم هو ثمرة الايمان الصادق والتضحية بتحقيق آمال وطموحات واحلام الشعب بالوصول لأهداف الشرعية من خلال العيش بحرية وكرامة تصان وشرف محفوظ وبناء حياة افضل في مجتمع خالٍ من الفقر والامراض والجهل … لتحقيق العدالة والمساواة الاجتماعية وأن يسود القانون  ونظام المجتمع وتطبقهما ليتمتع كل فردٍ صالح بحقوقه الكاملة الشرعية والمعنوية والمادية على اساس مصلحة الشعب والوطن، لفتح المجالات امام الأفراد الذين يملكون قابليات ومواهب ذهنية وعقلية والتي تخدم المجتمع للوصول الى المركز والمناصب العليا لخدمة الشعب والحفاظ على الوطن وحمايةٍ له. 

ثالثاً: النظام الداخلي للحزب

اولا، التنظيم الداخلي

آـ كسب الكوادر وتعريفها بعقيدة ونظريات ومبادئ الحزب وصقل افكارها.

ب ـ غرس الايمان وبناء شخصية نموذجية من كلّ فرد ينتمي للحزب.

ج ـ واجب على كل فرد ينتمي للحزب ترويد القسم بكتم اسرار الحزب.

د ـ القيام باتصالات التي تشمل كافة مدن الوطن وقراه.

هـ ـ تناط بكل فرد من الكوادر مسؤولية في ضوء ما تقرره القيادة.

وـ على كل من ينتمي للحزب الاخلاص في تنفيذ ما يُؤكل اليه (من مهام).

ثانيا، القانون الداخلي للحزب

آـ الالتزام بعقيدة ومبادئ الحزب وتنفيذها

ب ـ تعتبر مصلحة الحزب فوق كل اعتبار.

ج ـ على كل من ينتمي للحزب أن يستمد افكاره من عقيدة ومبادئ الحزب وهي الرافد الاساسي لنشاطه الفكري وتحركاته في كافة المجالات.

المزيد


بيان يحلل الوضع السياسي الاهوازي عقب الاطاحة بـ آية الله حسينعلي منتظري

يوليو 5th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

مع الاسف لم نستطع معرفة الجهة التي نشرت هذا البيان ولكن من اجل تعرّف الجيل الجديد على الكتابات السائدة في فترة ما قبل الوفاق ارتئينا نشره  لعله يعود بالفائدة على كل الاخوان. هذا البيان على الرغم من انه متشبع بالخطاب البعثي لكن يحمل ارهاسات تقود لتدشين مرحلة جديدة نجدها بارزة في صياغة هذا البيان.

بسم الله الرحمن الرحيم

ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم          صدق الله العظيم

ايها الشعب العربي الاحوازی- یا جماهیر امتنا العربیة المجیدة

انها سنة من سنن التاریخ بینها الله سبحانه وتعالی فی القران الکریم. فان ارادة الله فی التغیر والتحول فی امر قوم ما، مکنونة فی القدرات الذاتیة لذلک القوم وعزمه علی تغییر ما فی نفسه من الضعف وصولاً الی الحال الافضل فان الشعب الذی یرضی بالذل والهوان محکوم علیه بالفناء والموت فی ساحة الحیاة وان کان حیا من الناحیة المادیة فمنذ مئات السنین (ولا سیما فی العقود الاخیرة) والفرس یخوضون معرکة التضلیل والاباده ضد شعبنا العربی الاحوازی من اجل اخماد شعلة صموده والقضاء علی اصالتة ودفن هویته المستقلة. ویتصدی شعبنا الاحوازی المظلوم لجمیع الاسالیب البشعة الموجة من قبل حکام الفرس المحتلین والتی تستهدف نسیانه لتاریخه وتقالیده وعمقه الانسانی والفکری المتصل بالأمة العربیة ومن اهم تلک الاسالیب هی:

اولا: بث وانتشار(نشر) الثقافة الفارسیة والفکرة الدینیة الخاصة بالفرس والملیئة بالخرافات والاباطیل من اجل قطع العلاقات الدینیة والثقافیة التی تربط الاحوازیین با…  فی الامة العربیة.

ثانیا: منع المواطنین العرب عن ممارسة حقوقهم فی سوح العلم والادب باسالیب التمییز العنصری و المؤامرات المستهدفة منها توسیع النزاعات الطائفیة(القبلية) و ممارسة الحرمان الاقتصادی.

ثالثا: زرع المستوطنات الفارسیة وغصب الاراضی العربیة وترغیب وتطمیع رجال الاعمال وفلاحین الفرس للاستیطان فی الاحواز وذلک لاجل تغییر الموازنة البشریة فی المجتمع الاحوازی.

رابعا: تزییف التاریخ العربی العام وتاریخ الاحواز بوجه خاص کتغییر اسماء المدن العربیة من اجل عدم اطلاع العرب علی الحقیقة التاریخیة والجغرافیة المستقلة لارضهم السليبة.

خامسا:ممارسة الضغط والارهاب کالاعتقال والتعذیب والتشرید ضد ابناء الشعب من اجل اخماد شعلة الصمود بوجه الاحتلال.

واضافة لتلک الاسالیب، فقد کشف العدو المحتل، النقاب عن مؤامرة اخری استهدفت عرض وکرامة الاحوازیین والعرب جمیعا. وذلک من خلال مقالة نشرها النظام فی جریدته اطلاعات فی (مایس ـ أيار 1985م) اردیبهشت 1364هـ .ش والتی تصف الاحوازیین بصفات ردیئة کالرقص والطرب وغیرها من اللهو واللعب. ولکن شعبنا الاصیل انتفض امام تلک المؤامرة واعلن بصوت موحد تمسکه باصالته وشرع رایة الصمود امام تلک الاهانة السافرة من قبل احفاد کسری المجوس ضد امة محمد حاملة الرسالات السماویة. فمن خلال المظاهرات الواسعة التی عمت جميع مدن ونواحی الاحواز. أکد الشعب عن غضبه العارم بوجه الاعداء وذلک من خلال هتافا

المزيد


بيان يتناول التحديات الشرسة المتجسدة بمشاريع استيطانية

يوليو 5th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

 ننشرلكم اخوتي الاعزاء المتابعين لشأن الاهوازي، هذا البيان الذي يرجع تاريخه الى فترة ما قبل لجنة الوفاق ولم ينشر لاسباب امنية، كما هو واضح للقارئ اللبيب ان خطاب البيان لم يتحرر تماما بعد من النزعة البعثية التي كانت مهيمنة انذاك على الساحة السياسية. شارك بكتابة هذا البيان الهام المرحوم محمد نواصري.


بسم الله الرحمن الرحيم

إن الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم

مازال شعبنا العربي يصارع الموت، بل كاد ان يموت تفسخاً نتيجة المؤامرات العنصرية لعملية (سياسة) التفريس. مازال شعبنا العربي يقاوم ما بين سندان واقعه الاجتماعي ومطرقة التحديات الفارسية.

يا ابناء الاحواز العربي يا من عانيتم وناضلتم طوال هذه السنين، يا من ناضلتم بالأمس من أجل الدفاع عن الارض وتناضلون اليوم من أجل الحرية وحياة حرة كريمة! لقدجابهتم منذُ عشرين من نيسان 1925 وحتى اليومنا هذا اكبر مخطط في تاريخ الحديث!

انكم تواجهون اليوم تحديات شرسة وهي الاقوى من نوعها بسبب بعض العناصر الشوفينية في مراكز صنع القرار السياسي والاقتصادي والثقافي… فعلى الصعيد التحديات الثقافية وكنموذج حيّ نذكر المقال الذي نشر في 2 بهمن 1376 هـ . ش في جريدة "اطلاعات" الرسمية تحت عنوان "فارسي را باس بداريم"  أي " لنصُن (اللغة) الفارسية " والذي ادّعى خلاله الكاتب: "ان ليس هناك وجوداً عربياً في ايران وانما كلما يوجد هو انطق باللغة العربية من قبل جماعات من الناس تقطن في مناطق المحاذية للعرب وذلك بسبب التأثيرات الاستعمارية للبلدان العربية المجاورة فهي التي في واقع الأمر صنعت من تلك الجماعات عرباً!!" وبالأخير يدعوا صاحب المقال سلطات النظام المختصة ليؤثروا بدورهم كنظام حاكم وبشكل فعال من أجل مسخ هوية هذه الجماعات من الناس الموجودة في المنطقة ولأعادتهم الى جوهرهم الحقيقي وهو العنصر الفارسي والثقافة الفارسية!

لم يكن هذا (كاتب المقال) وما شاكله آخر مخططاتهم كما أنه لم يكن أولها حيث أن في سنة 1985م (مايس ـ أيار 1985) نشرت الجريدة نفسها (أي اطلاعات) مقالاً يفتري به على عرب المنطقة (الاحواز) حيث رمى سكانها (أو وصفهم) ب

المزيد


وثيقة تكشف عن خفايأ واسرار العصابات الاجرامية في محافظة الاهواز والتي ادت الى تهديم منازل عرب الاهواز في سبيدار

يونيو 28th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

 

بعد الفوز النسبي التي حققته لجنة الوفاق الاسلامي في الانتخابات الدورة السادسة لمجلس الشورى، أصبحت لجنة الوفاق مصدر قلق للاستخبارات النظام. فحاولت زرع بعض من الجواسيس في هذه الحركة الفتية التي كانت تفتقر الى التجربة الكافية والامكانية اللازمة لمواجهة هذا التحدي الامني الخطير.

مع الاسف الشديد استطاعت الاستخبارات الايرانية فعلا ان تخترق الحركة وتزرع بعض من عناصرها هنا وهناك…

قصة الوثيقة الهامة التي ننشرها اليوم لأول مرة هي فالواقع تشرح احد اساليب الاستخبارات لاختراق الحركات السياسية المعارضة للنظام … عل وعسى يستفيد منها الناشطين السياسيين العرب الاهوازيين.

بعد الهجمة التي شنتها قوات أمن النظام على مساكن العوائل المشردة جراء الحرب العراقية الايرانية في منطقة سبيدار الاهواز وادت الى تدمير منازلهم وتشريدهم للمرة الثانية … سلم شخص يدعى … لاحد اعضاء لجنة الوفاق رسالة، موجهة لوزير الداخلية للنظام انذاك، تشرح له اسباب وعلل تهديم منازل الناس العرب المساكين وتشريدهم …

جرى نقاش حاد بين اعضاء الهيئة المركزية للجنة الوفاق حول اهمية هذه الرسالة والاسباب المحتملة لاقدام هذا الشخص بهكذا خطوة خطرة، ولو ان مسؤولي محافظة الاهواز نشروا النص المعدل لهذه الرسالة في فترة لاحقة.

قال حاج ابراهيم عامري في الجلسة بالحرف الواحد ان عرض هذه الرسالة علينا ليس الا حيلة استخباراتية تريد بها الاجهزة القمعية للنظام اختراق حركتنا ومن ثم اعتقالنا!! 

ولكن لم تسمع اذان الشباب المتحمسين لهذه النداءات واستمر التعاون مع هذا الشخص وحصلنا على بعض الرسائل والاخبار غير الخطرة على النظام منه … حتى ادى هذا الامر الى اعتقال بعض اعضاء لجنة الوفاق بتهمة حيازت ونشر هذه الوثاق المسربة!!

لعل أهم دليل الذي ابقى اعضاء الشابة للجنة الوفاق غير مبالين لانشطة الاستخبارات و… هو ان جلّ نشاطهم كان ثقافي لا يخترق كثيرا حدود القوانين الموجودة…

في واقع الامر طبيعة النشاط السلمي والقانوني للجنة الوفاق لم يكن حائلا او مانعا للاستخبارات من محاولة اختراق الحركة ..   

فنظام الايراني لايريد تتكون لعرب الاهواز مرجعية سياسية مستقلة تحت اي لافتة حتى لو ان تعمل في اطار الدستور الايراني الحالي المجحف.

كاظم مجدم ـ دانمارك

26/6/2009

حضرت حجة الاسلام والمسلمين موسوی لاری

مقام عالي وزارت كشور

سلام عليكم

      احتراما باستحضار می رساند از زمان جنگ تحمیلی تعدادی از جنگزدگان به همراه دیگر متصرفین در 48 بلوک و جمعا 498 واحد مسکونی متعلق به سازمان مسکن و شهرسازی واقع در شهرک سپیدار اهواز سکنی گزیدند و پس از آتش بس نیز علیرغم  پیگیریهای مستمر سازمان مذکور و حمایت شدید مسؤولین وقت استان توفیقی در تخلیه واحدهای یاد شده نگردید.

جمعیت یاد شده به لحاظ وضعیت فرهنگی نامناسب عمدتا با گرایش به حرف کاذب و غیر قانونی نظیر سرقت, خرید و فروش مواد مخدر, امور منکراتی از جمله فحشاء, قاچاق و خرید وفروش سلاح و اقدام به شرارت و اعمال سوء اخلاقی در سطح منطقه و شهرستان یکی از کانونهای اصلی آلودگی و جرائم وهدایت بزهکاری محسوب می گردند.

 

از طرفی برخی از آنان با رعایت رسوم طایفه ای حاکم بر آنها و نهوه گیری از قدرت قبیله ای به اعمال سوء و رفتار ضد ارزشی دامن زده و مطلق

المزيد


النضال السلمي الاهوازي بين الواقع واطلاق الشعارات الفارغة

مارس 24th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

 

  اصدر احد المنشقين عن احدى التنظيمات الاهوازية في الخارج، بياناً "بمناسبة الذكرى الثلاثين لثورة فبراير، ثورة الشعوب المضطهدة" ونشره على الموقع التابع له، كما هومعلوم فی الرابط التالي:

 http://www.alahwaz.eu/bauan%2022%20bahman%202009.htm

هذا البيان مليء بتناقضات واتهامات لا اساس لها من الصحة حيث اطلقها بحق المثقفين الاهوازيين الذين كانوا ولايزالون يقاومون سياسة القهر والتفريس منذ اكثرمن ثلاثة عقود، واصفهم بالمتخاذلين والمتجاهلين لحقوق الشعب … ومما جاء في البيان:

"اليوم، وبعد ثلاثين عام … من التجربة المريرة الفاشلة التي مر بها شعبنا سياسيا حيث جرب كثير من الأحوازيين تنظيمات وأفراد أساليب مختلفة للتعايش السلمي مع السلطة… ومع حصول على ولو جزء من حقوقه… اليوم مازال عدد من الأحوازيين متجاهلين العنصرية الفارسية وعدم قبولها التساوي مع أي عنصر آخر في ايران حيث مازالوا متشبثين بشعار"إيران لجميع الإيرانيين" ويأتون بشعبنا على رأس قائمة "الإيرانيين" وهم يحلمون بإمكان التعايش مع الفئات الإجرامية العنصرية التي تحكم في إيران أو من تأتي للحكم مستقبلا حسب تصورهم،…" يقصد البيان الاكاديميين والمثقفين!

وردا على هذه التصريحات غير المسؤولة نود ان نبيّن للراي العام الاهوازي مايلي، اولا:من خلال اصدار مثل هذه البيان يتضح ان كاتب البيان وفي معرض اشارته الى انتهاج الكفاح السلمي والمقاومة المدنية على ارض الواقع في الاهواز، يؤكد بان النشاط المدني أدى دوره بما فيه الكفاية وثبت بوضوح ـ على حد زعمه ـ فشله  نقول لواستثنينا احداث الشهورالخمس الاولى التي وقعت في اقليم الاهواز بعد انتصار الثورة الايرانية وخاصة في المحمرة ونشاط السلمي لبعض التنظيمات الاهوازية (مثل الكفاح والنضال وحزب الكادحين) انذاك وايضا المظاهرات التي اندلعت على خلفية المقال المسيء الذي نشرته صحيفة اطلاعات الايرانية سنة 1985م فلا نجد حركة أخرى غيرحركة الوفاق (1996ـ 2005)، انتهجت نضالا سلميا، حيث يمكن القول انها التنظيم الوحيد الذي تبنى ـ سرا وعلانية ومنذ انطلاقته حتى صدورالحكم الجائرالقاضي بحلها وبتجميد نشاطها القانوني ـ هذا الاسلوب من الكفاح ولكن وللاسف كاتب البيان لم يعترف بحركة الوفاق وبنضالها السلمي ولطالما اتهم ناشطيها بالتخاذل والهرولة وراء السراب كما يدعي.

 ثانيا: انطلاقا من تحديدنا لعبارة "اليوم وبعد ما جرب شعبنا كافة أنواع النضال السلمي للحصول على ولو جزء من حقوقه …" يمكننا أن نتساءل: متى نحن الاهوازيون مارسنا حقا النضال السلمي؟

لنترك حركة الوفاق ونضالها السلمي جانباً، ونتصفح تاريخ الحركات الاهوازية على مدى ثمانين سنة الماضية، فلا نجد الا عام أو عامين من النضال السلمي فقط على احسن تقدير فالسؤال الذي يطرح نفسه هنا، هل يجوز لنا ان نحكم بالفشل على تجربة النضال السلمي باكمله،الذي انتصرت وتحررت بفضله شعوب كثيرة، بعد ما تبنيناه نحن الاهوازيين فترة وجيزة من الزمن؟ 

 ثالثا: خلافا لما يعتقد كاتب البيان فان حركة الوفاق لم تسع يوما ما، الى التعايش السلمي مع "الفئات الاجرامية العنصرية "كما هو وارد في بيانه  بل انها مدت يدها الى مجموعات رفعت شعارات وتبنت مواقف لم يرفعها ولم يتبناها، لحد ذلك التاريخ، اي فئة في الحكومات الايرانية المتعاقبة  مثل الشعارالمعروف "ايران لجميع الايرانيين" الذي يتضمن ـ لو تم  تطبيقه حقا ـ حق المواطنة للعرب والدعوة الى المساواة في الحقوق مع باقي مكونات المجتمع الايراني فلا ضير للوفاق وللوفاقيين اذا صدقوا تلك الوعود وسعوا جاهدين الى تحقيقها على رغم التخاذل والضعف الذي ابدته الشخصيات والتنظيمات التي رفعت الشعار المذكور.

رابعا: نحن في حزب الوفاق كنا ومانزال نحرص كل الحرص على استعادة حقوق الشعب العربي الاهوازي حيث كانت هذه الحقوق هي المنطلق الاساسي  لحشد الجماهيرالعربية لنصرة الاصلاحيين الايرانيين في الانتخابات السابقة  فرأينا في شعاراتهم بصيص أمل لتحقيق  بعض من مطالب الشعب العربي الاهوازي  وازالة بعض من الحرمان عنه،  ثم ان طرح شعار "ايران لجميع الايرانيين" يعد دليلا دامغا واعترافا جليا بوجود التمييز والانتهاكات بحق الملايين من الشعوب الايرانية فكان الحافز للمشاركة والاسهام في بناء مجتمع خال من التمييز والتعسف كما ان اداء تنظيم الوفاق كان استمرارا لتوجهات الوفد الثلاثيني(الوفد الاهوازي الذي سافر الى طهران بعد انتصار الثورة، بغية التعريف بالقضية الاهوازية وطرح مطالب الشعب على مسؤولي الثورة الايرانية انذاك) فطالب الوفاقيون بصوت

المزيد


من هم الأهوازيون وماذا يريدون؟ أين عربستان على خارطة مصائر الشعوب؟

مارس 7th, 2009 كتبها كاظم مجدم نشر في , غير مصنف

فوزي اشرف الاهواز

الثلثاء 18 تشرين الثاني (نوفمبر) 2008

أيدت قبل ايام محكمة الاستئناف بطهران الحكم الصادر من محكمة الثورة الإسلامية ضد الكاتب العربي الأهوازي يوسف عزيزي بني طُرُف وهو الحكم بالسجن لخمس سنوات بتهمة التحريض والتآمر على أمن البلاد، على خلفية أحداث وقعت في أبريل 2005 شهدتها بعض المدن الإيرانية ذات الغالبية السكانية العربية وهي المنطقة المحاذية لدولة الكويت ومحافظتي البصرة وميسان العراقيتين والمسماة بالأهواز أو الأحواز وكذلك عربستان .

لو سألت عدداً من شباب الدول العربية عما تعني له عربستان أو الأهواز لما أجابك أكثرهم بالإجابة الشافية الوافية. كما أنك لو سألت أي مراسل أو متابع للأحداث في إيران وخارجها عن سبب اعتقال يوسف عزيزي البالغ من العمر 58 سنة لما حصلت على أي جواب مقنع أو مفهوم سوى أنه مارس ما يسمى في المواثيق الدولية بـ"حق حرية التعبير" وعارض سياسات طهران المتجاهلة لمصائر الشعوب في داخل إيران وجوارها. إنه كتب قدر ما استطاع ونطق قدر ما تمكن بهدف واحد وهو الدفاع عن كرامة الإنسان العربي الأهوازي وتحسن ظروفه لكي ينهض هذا الشعب ويتقدم أسوة بكافة شعوب العالم الناهضة .

ولكن، من هم الأهوازيون وماذا يريدون؟ ما العلاقة بين الأهواز والأحواز وعربستان؟ أين تقع عربستان وما علاقتها بخوزستان؟ كيف كانت وكيف أصبحت أوضاع هذه الأرض وأهلها؟ ما العلاقة بين شعب هذه الأرض والشعوب المجاورة؟ وأين العرب كأمه في مجريات الأحداث هنا؟

فلنبدأ مما نراه الآن على أرض الواقع. نضع خريطة إيران أمامنا فنرى هنالك محافظة تسمى "خوزستان". يقول بعضهم إن هذا الاسم آت من كلمة "خوز " بمعنى السكر، لكثرة زراعة السكر هنا. ويقول البعض الآخر إنه يعود لشعب قديم بهذا الاسم. ولكن المعلوم لنا أنه اسم أطلق على هذه المنطقة أوأعيد اطلاقه عليها حسب تعبير البعض، أو أنه عُمّم من الجزء إلى الكل في عام 1936 بقرار حكومي صدر من طهران في عهد رضا شاه العنصري بعد فترة وجيزة من اسقاط حكم الشيخ خزعل الكعبي آخر أمراء العرب لإمارة عربستان في شرق شط العرب وشمال الخليج عام 1925 .

كانت المنطقة تسمى "عربستان" أي أرض العرب، في كافة المواثيق والمستندات والكتب الإيرانية منذ العهد الصفوي (1501-1772م) حتى عام 1936 . وقبل ذلك كانت المنطقة تسمى بـ"الأهواز" حسب ما وصل لنا من كتب التاريخ والسير. يقول البعض أن "الأهواز" كانت في الأصل أحوازاً و"الأحواز" هي اسم جمع لمفردة "حوز" أو "حوزة" أي منطقة معمورة محددة. يستند هؤلاء على واقع التحريف اللغوي غير المتعمد لدى الشعوب وعبر الزمن وواقع التحريف السياسي المتعمد ومنه على سبيل المثال تحريف اسم "الحويزة" إحدى المدن العربية في شرق شط العرب إلى "هويزه" ومن ثم إلى "هوزكان" في بعض المستندات الفارسية . فعلى أي حال، لم نشاهد في الكتب الموروثة والمقروءة حتى الآن اسم الإهواز إلاّ بالـ"هاء"، رغم كونها أرض عربية منذ القدم .

نرى أيضاً على الخريطة الشيء الأهم وهو أن أسماء الكثير من القرى والضواحي والأرياف ما زالت عربية رغم كل محاولات التزوير والتحريف، من المنطقة المسماة بـ"لورستان"حتى جزيرة "جسم" التي تُعرف حالياً بـ"قشم ". إن مقولة الأسماء موضوع عريض طويل، لا يسعنا هنا أن نخوضه. فبالمختصر المفيد لا بد من القول أن هنالك ثلاث محافظات في إيران تسكنها غالبية عربية وهي: خوزستان وبوشهر وهرمزكان حسب التسميات الرسمية، وهنالك عدة أسماء مدن تم تغييرها بقرار واحد - تقريباً - أصدره المجلس الثقافي و أقره مجلس وزراء رضا شاه عام 1936 وهي: المحَمَّرة (التي أصبحت: خورمشهر ) ، عبّادان (أصبحت: آبادان)، الخفاجية (سوسنكرد)، الفلاحية/ الدورق (شادكان ) ، معشور (ماهشهر)، العميدية (اميديه)، البسيتين (بستان)، ابوشهر(بوشهر ) ، لنجة (بندر لنكه)، وهنالك العشرات من القرى والنواحي والجزر والمواقع والشوارع التي تم استبدال اسمائها باسماء فارسية خلال السنوات أو تم تحريفها بشكل أو بآخر. فمثلاً المنطقة التي كانت تسمى بـ "سهل ميسان" أو " دست ميسان" وسميت أيضاً بـ"بني طُرُف" وهي الضفة الشرقية لشط العرب، أطلق عليها: "دشت ميشان" أي سهل الأغنام، ثم تحول هذا الإسم بعد الثورة الإسلامية إلى: "دشت آزادكان" أي سهل الأحرار. وكذلك الحال لجزيرة قيس التي أصبحت "كيش" وبلدة علوان في شمال مدينة الأهواز التي أصبح اسمها " الوان"، والحبل على الجرار .

وعلى ذكر أسماء المدن أتذكر كلام أحد الأهوازيين عند ما كنا ننظر معه إلى تقرير خبري عن اشتباكات اسرائيلية- فلسطينية، حيث قال لي: هنالك لوحات تراها تذكر أسماء المدن بثلاثة ألسن، فمثلاً ترى مكتوباً على اللوحة : القدس، جرازوليم بالإنجليزية وأورشليم بالعبرية، ولكننا في إيران العدل الإسلامي محرومون من أن نرى مثلاً (المحمرة- خورمشهر) أو (الخفاجية - سوسنكرد . (

والنبذة، إنك إذا أردت أن تبحث عن المواقع التي هُدمت أو غُيرت معالمها وأسمائها في المناطق العربية داخل الحدود الإيرانية بشتى الذرائع أو بلا ذرائع، فإنك قد لا تسطيع مجرد إحصائها .

فلنترك الأسماء وحتى المعالم والمواقع، لنعود إلى الإنسان العربي الأهوازي الذي دافع عنه يوسف وأمثال يوسف وضحّوا من أجل حريته وكرامته وبل مجرد معيشته أحياناً بالغالي والنفيس وراح منهم البعض نحو أعواد المشانق وجدران الرصاص وغياهب السجون والتعذيب .

هنالك على اقل تقدير 4 ملايين نسمة وعلى أكثرها 9 ملايين إنسان عربي يسكن المحافظات الثلاثة في غرب و جنوب إيران وأهمها من حيث الثقل الديمغرافي العربي هي محافظة "خوزستان" بمركزها مدينة الأهواز التي كانت تسمى طوال قرون بـ"سوق الأهواز" أي المكان الذي يجتمع فيه سكان المدن الأهوازية لبيع بضائعهم وشراء حاجاتهم .

ليست المسألة هنا تحديد أرض للإدعاء بفصلها بحروب دامية قد تشوبها المؤامرات من كل جانب ومكان. وليس الأمر هنا تمييزاً بين العنصر العربي عن الغير لمجرد أن هذا ينطق العربية وذلك لا. إنها مسألة اضطهاد وقضية سحق وطمس لقيم إنسانية سامية في عصر تتطلع به الشعوب إلى العدل والمساواة والإزدهار والتقدم .

إن الشعب العربي الأهوازي شعب ذو جذور عريقه نابتة بأرضه منذ القدم . لقد كشف الباحثون أن "الهجرات العربية إلى جنوب إيران تزامنت مع الهجرة الآرية إلى واحات إيران، وقبل ذلك سكنت المنطقة الواقعة في جنوب غرب إيران أقوام سامية تدعى بالعيلاميين وكانت لهذه الأقوام حضارات عظيمة" (يوسف عزيزي بني طُرُف، القبائل والعشائر العربية في خوزستان، ترجمة جابر أحمد، دار الكنوز الأدبية، بيرو

المزيد


التالي